چشماتو ببند، به من گوش کن
میخوام برات یه کابوس رو تصویر کنم، ببین خوب بلدم؟
ایستادی، نه، تکیه دادی به دیوار، وقتی میخواستی اینجا بایستی، بنظر دیوار صافی بود اما حالا انگار یه چیزی مثل سیخ داره میره تو
مینشینم انتهایی ترین صندلی ردیف عقب، جای همان یک نفر مانده را در ردیف جلو، دختری پر میکند که چیزی سرش نیست، یک شالگردن کوچک برای اوقات ضرور، انداخته دور گردنش، بلند به راننده سلام میکند و در کل مسی